فوکو:قدرت-سلطه
   

بقلم: حسن ناصحی

 چکیده

 انسان،همواره در تلاش بوده است تا برای ارضای خواسته های خویش،قید و بندهای پیرامون را بگسلد.در عین حال،در کنش های متقابلی که با واقعیت های اجتماعی و سایرین(افراد،نهادها،سازمان ها و...)دارد،ناچار از مقید و متعهد شدن به برخی امور است.این مقید گشتن،گاهی آگاهانه و ملموس است،مانند آنچه که در قرون دور ما شاهد آن بوده ایم(شکنجه،فرمان برداری از فئودال ها و اربابان و ....)،و گاهی غیر ملموس و در پشت نقاب لذت و اسامی اجتماعی ای چون،تأمین اجتماعی و بیمارستان و حتا سیستم تبلیغاتی ای که از سوی نظام سرمایه داری و قدرت حاکمه تزریق می شود.این نوع جدید از سلطه و به انقیاد در آمدن،پیامد عصر مدرن بوده است که، بدون آنکه شخص درک صحیحی از رابطه های موجود در زندگی روزمره ی خویش داشته باشد،در دام آن گرفتار می آید.حتا در خصوصی ترین بخش زندگی،چون خانواده و روابط شخصی ای چون سکس.در این میان،فوکو توجه خویش را به گونه ی جدید سلطه،و حضور نامرئی آن در گوشه گوشه های بودن هر انسانی معطوف داشته،در پی شناساندن آن گام بر داشته است،تا به شکلی متفاوت،ما را از این اصل آگاه سازد که،«سلطه هیچگاه از بین نمی رود،بلکه تنها تغییر شکل داده و از نوعی به نوعی دیگر در می آید.»

 مقدمه

 مسأله ی تحقیقاتی ای که دنبال خواهد شد،کمتر در جهت ارائه ی نظریه ای از قدرت،بلکه بیشتر در جهت ارائه ی تحلیلی از قدرت است. یعنی تبین حوزه ی خاصی که روابط قدرت می سازند و تعیین ابزارهایی که تحلیل این حوزه را امکان پذیر می کنند.اما به نظر من،این تحلیل صرفاً در صورت رهایی از بازنمایی خاصی از قدرت امکان پذیر است،که من آن را بازنمایی حقوقی- گفتمانی می نامم.وانگهی،همین تلقی است که،هم بر درون مایه ی سرکوب حاکم است و هم بر نظریه ی قانون سازنده ی لذت.هر دوی این تحلیل ها،به بازنمایی مشترکی از قدرت متوسل می شوند، که بسته به کاربردش و جایگاهی که قدرت نسبت به لذت می یابد،به دو نتیجه ی متضاد می انجامد.اگر قدرت، لذت را صرفاً از بیرون قبضه کرده باشد،این بازنمایی به وعده ی آزادی می انجامد،و اگر قدرت سازنده ی لذت باشد،به این گفته می انجامد که،شما همواره و پیشاپیش در دام گرفتارید.

ما بر آنیم که،« قدرت مطابق چرخ دنده های ساده و بطور بی پایان باز تولید شده ی قانون و ممنوعیت و سانسور عمل می کند . از دولت تا خانواده ، از شاه تا پدر،از دادگاه تا خرده جریمه های نقدی روزمره ، از مراجع استیلای اجتماعی تا ساختارهای سازنده ی خود سوژه ، شکل عمومی قدرت را می توان یافت و این شکل عمومی قدرت قانون است . به همراه بازی مشروع و نا مشروع ، تخطی و مجازات » (فوکو، 99:1383 ) عقلانیت قدرت ، عقلانیت تاکتیک هایی است که در سطح محدودی که در آن عمل می کنند ، اغلب کاملاً صریح اند ، و از آنجا که این تاکتیک ها زنجیروار به یکدیگر مرتبط اند و یکدیگر را ایجاب می کنند و تکثیر می دهند و تکیه گاه و شرط شان جای دیگری است، نهایتاً سامانه ای کلی را شکل می دهند .

باید دانست که، هر جا که قدرت وجود دارد ، مقاومت هم وجود دارد، به عبارت بهتر، از همین رو، مقاومت هرگز در موقعیت بیرونی نسبت به قدرت نیست .در گفتمان است که قدرت و دانش به یکدیگر پیوند می خورند و از همین رو، باید گفتمان را مجموعه ای از قطعات ناپیوسته در نظر گرفت که کارکرد تاکتیکی شان نه یک شکل است و نه ثابت. به عبارت دقیق تر ، نباید جهانی از گفتمان را تصور کرد که میان گفتمان پذیرفته شده و گفتمان پذیرفته نشده، یا میان گفتمان مسلط و گفتمان تحت سلطه تقسیم شده است . بلکه باید آن را کثرتی از عناصر گفتمانی در نظر گرفت که می تواند در استراتژی های گوناگون ایفای نقش کنند . » (فوکو،99:1383 )

گفتمان وسیله ی انتقال قدرت و مولد قدرت است . گفتمان ، قدرت را تقویت می کند . اما همچنین آن را تحلیل برده ، به خطر می اندازد ، آسیب پذیر می کند و ممانعت از آن را امکان پذیر می سازد . در مبحث جنسیت نیز ، باید دانست که قدرت ، سکسوالیته را ترسیم می کند، آن را بر می انگیزد و به منزله ی معنایی تکثیر دهنده به کار می گیرد . معنایی که، باید همواره تحت کنترل باشد تا مبادا از قدرت بگریزد . سکسوالیته اثری است با ارزش معنایی.

فوکو، در پذیرش «چشم انداز باوری» نیچه ای، کاملاً پیگیر و یک رویه نیست.از یک سو « چشم انداز باوری»، پیش انگاشت روش تحقیق و تحلیل تاریخی او ، یعنی تبار شناسی است و از سوی دیگر ، تحقیق های تاریخی او همواره دارای بعدی اخلاقی- سیاسی است . این عدم یکپارچه گی ، به نظر اکثر منتقدان فوکو، یکی از تضادهای اصلی کار فکری او است .

 طرح مسأله

کندو کاوهای فوکو، درباره ی پرسش  «قدرت چگونه اعمال می شود؟» ، دو نقطه ی مرجع مهم داشته است : یکی گفتمان حق ، که اعمال قدرت را در غرب ، از زمان سده های میانه، به صورت رسمی محدود و مشروع ساخته است ، و دیگری ، آثار و نتایج حقیقتی که به دست این قدرت تولید و منتقل می شود ، و به نوبه خود صور قدرت را باز تولید می کند .

نکته ی مهم آن است که بدانیم قدرت در قالب چه شکل هایی ، از رهگذر چه مجراهایی و از طریق چه گفتمان هایی ،ظریف ترین و فردی ترین رفتارها دست یافت ، این که چه راه هایی به قدرت امکان داد که به شکل های نادر یا تقریباً نامحسوس لذت دست یابد ، و این که قدرت چگونه در قدرت روزمره رخنه کرد و آن را به کنترل در آورد و همه ی این ها به همراه اثرهایی است که می توانند رد،   ، سلب اعتبار و نیز ترغیب و تشدید ، و به اختصار « تکنیک های چند ریختی قدرت » باشند .

برای عیان ساختن روابط قدرتی که گفتمان حق را پنهان شان کرده است ، فوکو، خطوط کلی و پنج دستورالعمل روش  شناختی را درباره ی شکل ، سطح ، اثر ، جهت و اثر معرفتی قدرت مطرح می کند . نخست تحلیل قدرت باید  متوجه ی فنونی باشد که در نهادهای مادی منطقه ای و محلی تجسم یافته اند ، نه شکل های متمرکز و مشروع قدرت. دوم ، تحلیل باید به عمل یا اعمال قدرت، حوزه ی کاربرد قدرت و آثار و نتایج آن بپردازد ، نه به پرسش های مربوط به تملّک یا قصد آگاهانه. این تحلیل به جای آن که توجه خود را روی انگیزش یا منافع گروه ها ، طبقات یا افراد در اعمال قدرت متمرکز کند ، باید فرایند های پیچیده ی گوناگونی را نشانه گیری کند که از طریق آنها سوبژه ها به صورت محصول و نیجه ی قدرت های ابژه کننده ، شکل می گیرد .سوم ، قدرت ثروت یا مایملک یک فرد یا گروه یا طبقه نیست. بلکه در پیکره ی اجتماعی به گردش در نمی آید، «به صورت یک زنجیره عمل می کند » و از طریق سازماندهی تور مانندی اعمال می شود که همگان در آن گیر افتاده اند. از این دیدگاه افراد ، عاملان و کارگزاران قدرت نیستند ، آنان نه صاحب قدرتند و نه ظرفیت و استعدادشان به دست قدرت در هم می شکند یا بیگانه می شود. فرد ، هم محصول و نتیجه ی قدرت است و هم از عناصر پیکر بندی قدرت. چهارمین توصیه ی روش شناختی فوکو، تا ازدر توصیه نخست مندرج است. تحلیل های قدرت بنا به عرف، از سطح کلان نهادی (مثل قدرت دولت) آغاز شده ،و انتشار و اشاعه ی قدرت را به سراسر نظم اجتماعی دنبال کرده اند . در مقابل، استدلال فوکو این بوده است که تحلیل قدرت، باید از سطح فرد آغاز شود (و مفهوم فیزیک قدرت از همین جا است) تا تاریخ ها ، فنون و تاکتیک های خاص قدرت کشف شوند.این تحلیل صعودی قدرت باید بتواند معلوم کند که صور کلی تر یا جهانی تر سلطه چگونه ساز و کارهای قدرت را تصاحب کرده اند ، تغییر شکل دادند ، استعمار کرده اند و    داده اند . آخرین قاعده ی روش شناختی به رابطه ی میان معرفت و قدرت مربوط می شود ، و موضع فوکو، این است که ساز و کارهای قدرت همیشه با تولید رویه های پژوهش و کاوش و تجهیزات کنترل همراه بوده اند . بنابر این، اعمال قدرت ضرورتاً موجب گردش دم و دستگاه معرفت می شود ، یعنی قرارگاه هایی خلق می کند که معرفت در آنها شکل می گیرد.

پرسش هایی که فوکو، درباره ی قدرت پیش کشیده است، در وهله ی نخست این است که «قدرت چگونه و با چه وسایلی اعمال می شود؟ » و در وهله ی دوم، در قدرت چیست و از کجا می آید؟ به بیان مختصر، قدرزت نه در حکم خاصیت یا دارایی طبقه ی مسلط ، دولت یا پادشاه ، بلکه در حکم راهبرد نگریسته می شود .

 روش شناسی آثار فوکو

  نیچه،از اهمیت خاصی در اندیشه ی فوکو برخوردار است.چرا که،وجه یکه ی آثار فوکو در این است که،روش تبارشناسی نیچه را مطرح کرده و به کار می بندند.فرضیه ی محوری در تشریح تبارشناسانه ی پدیده ها بر حسب اراده ی قدرت این است که،«دانش قدرت است».به نظر نیچه وفوکو،« است » ی که دانش وقدرت را به هم مربوط می سازد،حاکی از این نیست که رابطه ی دانش و قدرت را به هم مربوط می سازد.حاکی از این نیست که رابطه ی دانش و قدرت رابطه یی پیش گویانه و مبتنی بر آن است که دانش به قدرت منجر می شود.بلکه،این رابطه به این معنی است که،دانش به صورت پیشاتجربی و مستقل از کاربرد آن که در خدمت کسب قدرت ( خواه بر طبیعت و خواه بر دیگرا افراد ) قرار خواهد گرفت،حاصل نمی شود.بلکه،دانش پیشاپیش کارکردی از منافع انسانی و روابط قدرت است.تبارشناسی فوکو،در جستجوی یافتن ریشه ی علوم انسانی در تضاد های اجتماعی و ناسازگاری منافع است و می کوشد وابستگی این علوم به شرایط تاریخی- فرهنگی ویژه را نشان دهد.نتیجه ی تحلیل تبارشناسانه ی فوکو این است که،خواست حقیقت در علوم،بیانگر خواست سلطه و حاکمیت است.

 ادبیات تحقیق

 در برسی و تحقیق در مورد هر موضوعی،اولین قدم شاید مطالعه ی دیدگاه های گوناگون از افراد متخلفی است که، به این موضوع پرداخته اند.نظریاتی که،هر یک گامی بوده اند در راستای پیش روی بسوی دانستن بیشتر.ما نیز در اینجا گوشه ای از دیدگاه های موجود در باب قدرت و سلطه را بنا به یادآوری،خاطر نشان می شویم.

در ابتدای امر به گرامشی و نظر مشهورش «هژمونی» می پردازیم.«یکی از مهمترین مفاهیم نظریه ی انتقادی گرامشی،یعنی مفهوم هژمونی او،می توانست رابطه ی قدرت را همان قدر در سطح خرده ساختارها ریشه یابی کند که در سطح کلان ساختارها.او،با این مفهوم کوشید که،رابطه ی قدرت را از روابط سلسله مراتبی دولت و شهروند که در آن،دولت با کارکرد سرکوبگرانه اش،در عرصه ی ارتش،پلیس و قوه ی مقننه،یعنی به عنوان جامعه ی سیاسی،می تواند جسم شهروندان خود را به نظم عادت دهد،فراتر برد.تعمیم قدرت و سلطه به دیگر عرصه های جامعه،او را به بررسی رابطه ی قدرت در آنچه که او آن را جامعه ی مدنی می نامید،یعنی در نهاد های مدنی،در سازمانهای دینی،در نظام های آموزشی و نیز در خاتنواده و در واقع در اعمال زندگی روزمره،کشاند.»(سایت دفترهای بیدار،18/2/1386)

وجه مشترک گرامشی و فوکو،یا شاید چیزی که فوکو از گرامشی اقتباس کرده، این درک است که،قدرت و سلطه تا آنجا عمل می کنند که،افراد زیر سلطه،سلطه را می پذیرند. بدون پذیرش،سلطه ای وجود ندارد.وجه مشترک دیگر گرامشی و فوکو،دریافت آنها از تولید این پذیرش است.پذیرش سلطه،از درون نظام ها و زیر نظام های روابط اجتماعی،از کنش های متقابل،از خرده ساختارهایی که اعمال زندگی روزمره را شکل می دهند،تولید می شود.«گرامشی،در مورد پرسش قانونگذار کیست خود،پاسخ می دهد که،هر کسی از جمله ناتوان ترین افراد جامعه،در نقش پدر یا مادر یک قانونگذار است. لذل از این طریق قوانین و ارزش های سیاسی خود را برفرزندان خود تحمیل می کند.اگرچه که افراد بستر قدرتند،اما همه ی آنها از نظر کمی و کیفی حامل شکل یکسانی از قدرت نیستند.برخی دارای قدرت بیشتری هستند و پاره ای قدرت کمتری دارند»(سایت دفترهای بیدار،18/2/1386)

به نظر فوکو،درک پدیده ی قدرت در دنیای جدید نیازمند فراتر رفتن از مفهوم کلاسیک قدرت است که شاید بهترین بیان آن را در آثار هابز بتوان یافت.در الگوی فکری هابز قدرت یعنی نظارت و سلطه ی فرد یا گروهی از افراد بر فرد یا گروهی دیگر از افراد.فوکو این الگو را برای فهم قدرت در دنیای مدرن نارسا می داند.به گمان او،امروز تجلی اصلی قدرت نه در نقض حق و قانون،بلکه در بهنجار شدن است.

به نظر لوکز نیز،قدرت اساساً «قدرت بر»است،و این یعنی که قدرت وقتی توسط الف بر ب اعمال می شود که الف،ب را در عین تضاد منافع اش با منافع ب از خود متأثر سازد.در این پنداشت،«مفهوم ایدئولوژی متکی بر این فرض است که،اگر شرایط به لحاظ اجتماعی ظالمانه ی یک گروه اجتماعی،ب را به داشتن منافع مشخصی وانداشته بودند،آنگاه ب می دید که منافع واقعی او متفاوت از منافعی است که ظاهراً در نتیجه ی ظلم آنها را پذیرفته است.اثرات قدرت اغلب پس رانده می شوند:گروه های سلطه گر و گروه های تحت سلطه شاید نسبت به اعمال قدرت آگاه نباشند.بنابراین،در مطالعه ی قدرت باید به شناسایی آنچه که لوکز تضادهای منافع نهانی می خواند نیز پرداخت،تضادهایی که احتمالاً حاصل تحریف ایدئولوژیک منافع واقعی اند.»(کوزنز هوی،185:1380)

حال به انواع سلطه در تفکر ماکس وبر نگاهی می اندازیم.یعنی سه گانگان معروفی که هریک نمایانگر جامعه ای است که در آن شکل یافته:

    1- سلطه ی فرهمندانه (کاریزمایی)

    2- سلطه ی سنتی

    3- سلطه ی قانونی- عقلانی

 سلطه ی کاریزمایی بر پایه ی سرسپردگی غیرعادی به قداست یک شخص،یک قهرمان یا به شخصی است که،خصائلی نمونه دارد.این نوع از سلطه را وبر،نه در چارچوب مفاهیم سلطه ی شخصی،بلکه در قالب امر غیرعادی در برابر امر عادی توصیف می کند.این نوع سلطه، بر سنت و بر قانون موضوعه متکی نیست.بلکه بر قانون وحی شده یا احتمالاً بر قانون استنتاج شده اتکا دارد.

« اینها سنخ آرمانی اند و به سنخ بندی کنش مربوطند. به ویژه در مورد اقتدار قانونی- عقلانی و سنتی.همچنین،نظم تاریخی ممکنی نیز در مورد آنها وجود دارد (باز این مورد در سلطه ی سنتی و قانونی- عقلانی آشکارتر است).در عمل،هر سه نوع در هر موقعیتی همزیستی دارند.ولی احتمالاً یکی از این سه،برجسته تر است.گروه هایی که برسر قدرت رقابت می ورزند،همواره سعی در دگرگونی امکاناتشان دارند و بنابراین در جامعه ی مدرن به ویژه بی ثباتی ذاتی در شکل سلطه وجود دارد.»(کرایب،231:1382 -230)

« توجه وبر در وهله ی نخست،بر اختلافات اساسی ای معطوف است که میان سلطه ی شخصی با سلطه ی غیر شخصی،و سلطه ی سنتی با سلطه ی عقلانی وجود دارد...با تحول شکل فرمانروایی فردی به شکل دولت مدرن،این شکل های فرمانروایی از میان می روند و جایشان را دولت مبتنی بر قانون می گیرد.یعنی به مرحله ی تحولی رسیده ایم که،سلطه بر اصول انتزاعی و جهان شمول متکی است و چارچوب تازه ای برای تأثیر متقابل عقلانی شدن قانون شکلی و عقلانی شدن قانون ماهوی ارائه می دهد.»( تدین،8:1379)

سلطه ی سنتی قلمرو دوگانه ای دارد: سنت مقدس و اختیارات فرمانروا، مرکز مداری و عدم مرکز مداری، سلطه ی عقلانی نیز قلمرو دوگانه ای دارد.اصول قوانین مقدس و قوانین موضوعه، حکومت نخبگان و دموکراتیک شدن حکومت.

از دیگر اندیشمندانی که دستی طولانی و بس تأثیرگذار بر تاریخ هستی یکی دو قرن اخیر دارد، کارل مارکس است. همانگونه که می دانیم طبقه چاه واژه ی تفکر وی بخصوص در بحث سلطه است. «ولی او در این باره بسیار کم گفته است. چهل سطر مشهور در آخر جلد سوم سرمایه و سخنان پراکنده در جاهای دیگر: در تاریخ تمام جوامع تا کنون موجود،تاریخ کشمکش های طبقاتی بوده است.آزاد مرد و برده،اشراف زاده و عامی،مالک و رعیت،کارفرما و کارگر،در یک کلام ظالم و مظلوم،دائماً به مخالفت با یکدیگر برخاسته اند،به نبردی دائمی،گاه نهان و گاه آشکار پرداخته اند.نبردی که هربار به بازسازی انقلابی جامعه در کل ختم شده، و یا به فروپاشی کلی طبقات متخاصم منجر گشته است.»( کرایب،172:1382)

عامل مشخص کنده ی اصلی در بیانات دقیق تر او،به گروه هایی از افراد مربوط می شود که متحدند و گاه به شیوه های بسیار مختلف از رهگذر مناسباتشان با ابزار تولید تعریف می شوند.طبیعی است که،میان دو مؤلفه ی مفهوم طبقه از نظر مارکس تمایزی برقرار کنیم.طبقه ی در خود،آنگونه که از رهگذر رابطه ی خاص با ابزار تولید مشخص شده،و طبقه ی برای خود،طبقه ای که اعضایش موقعیت اجتماعی مشترک و منافع و تضاد مشترک با طبقات دیگر را تشخیص داده اند.مارکس در دسته بندی خود،عده ای را صاحب ابزار تولید و بالتبع آن،صاحب قدرت و ثروت می دانست و عده ای را فاقد این ابزار.دسته ی نخست گروهی اند که حاکم و ظالم و استثمارگر و سلطه پیشه اند و دسته ی دوم،گروهی اند که سایه ی سنگین سلطه پیشگان را بر شانه های خود احساس کرده،صفت زیر سلطه را با خود به یدک می کشند.

زیمل نیز مفهومی از سلطه ارائه می دهد که، از نظر جامعه شناختی موشکافانه تر از آن چیزی است که وبر انجام داد.حتا ظالمانه تریثن سلطه،شکلی از کنش متقابل است:من اراده ی خود را به شما تحمیل می کنم تا شما آنچه را می خواهم به من بدهید.اقتدار من ممکن است برآمده از موقعیت سازمانی من باشد،یا ممکن است از قدرت متقاعد کننده ی کنش یا ایده هایم بروز کند.این با وجهه ی متفاوت است،که صرفاً از قدرت شخصیت من ناشی می شود،نه از طریق همذات پنداری شخصیت من با هر ویژگی عینی مانند دانش یا مقام.

  «زیمل،سه نوع سلطه را تشخیص می دهد:

  الف: سلطه به وسیله ی فرد،که ممکن است به وسیله ی گروه مورد پذیرش یا مخالفت قرار گیرد.این نوع سلطه، ممکن است اثرهم سطح  کننده داشته باشد،یا ممکن است سلسله مراتبی باشد.زیمل بر این باور است که،این شکل  ابتدایی سلطه است.

  ب:  سلطه به وسیله ی جمع،حقوق افراد در گروه مسلط ضرورتاً  به آنهایی که در گروه زیر دست هستند، تعمیم نمی شود.زیمل اظهار می دارد که، بریتانیا در سرتاسر تاریخ اش با معیارهای بالایی از عدالت نسبت به افراد و سطوح بالایی از بی عدالتی نسبت به گروه ها توصیف شده است ...اوهمچنین،به بررسی نسبت به گروه ها توصیف شده است نسبت به گروه ها توصیف شده است شکل های متفاوتی از سلطه ی گروهی می پردازد. مثلاً این که،آیا گروه های سلطه گر مخالف یکدیگرند یا نظم سلسله مراتبی دارند.

 پ: سرانجام،سلطه به وسیله ی اصل یا قانون وجود دارد.این نوع سلطه،به تفضیل با سلطه ی فردی و با موقعیت های متفاوت، که در آنها یکی از این دو نوع ممکن است برای فرد زیردست مرجّح باشد،مقایسه شده است،و به این نتیجه ی جالب رسیده است که،در تحلیل نهایی این که،کدام مرجّح است،به تصمیمات غایی و احساسات غیر قابل بحث در باب ارزش های جامعه شناختی،بستگی دارد.» (کرایب،274:1382                                                          

  تعاریف سلطه و قدرت

در نوشته های نخستین فوکو،قدرت و سلطه لازم و ملزوم یکدیگرند.از این چشم انداز،تیمارستان،زندان و کلنیک هم نمونه های نهاد قدرت در جامعه ی مدرن اند و هم مثال های خوب برای نهادی شدن سلطه در آن جامعه به شمار می آیند.در نوشته های واپسین فوکو اما،قدرت و سلطه لازم و ملزوم یکدیگر نیستند.فوکو در مصاحبه ای در ژانویه ی سال 1984 گفت:هنگامی که از قدرت صحبت می شود،شنونده بی درنگ به ساختار سیاسی یا حکومت یا طبقه ی حاکم،و یا سرور در مقابل برده و جز آن می اندیشد.اما این،به هیچ وجه منظور من از رابطه ی قدرت نیست.به گمان من،قدرت در تمامی رابطه های انسانی حضور دارد- خواه این رابطه با زبان برقرار شود،خواه رابطه ی عاشقانه باشد،خواه رابطه ی اقتصادی- در همه ی این رابطه ها،یک طرف می کوشد طرف دیگر را مهار کند و زیر فرمان بگیرد...اما این رابطه ها متحرک و تغییرپذیرند و برای ابد ثابت نیستند.رابطه ی قدرت، اساساً متحرک و معکوس شدنی و متغیر است...این را هم بگویم که،رابطه ی قدرت،ایجاب می کند که....هر دو طرف از درجه ای از آزادی برخوردار باشند.حتا اگر ابطه ی قدرت به کلی نا متعادل باشد،...یک طرف در صورتی می تواند قدرتش را بردیگری اعمال کند که،دیگری دست کم امکان خودکشی داشته باشد یا بتواند خود را از پنجره بیرون بیاندازد یا طرف مقابل را بکشد.این،یعنی رابطه های قدرت همواره امکان مقاومت را در خود دارند. اگر امکان مقاومت در شکل استفاده از زور و جنگ و توسل به خدعه و یا هر وسیله ای که بتواند رابطه ی قدرت را معکوس کند وجود داشته باشد،دیگر نمی توان از رابطه ی قدرت صحبت کرد.پس کسانی که می گویند:«اگر قدرت همه جا هست،جایی برای آزادی نیست»،می توان چنین پاسخ داد که،رابطه ی قدرت،دقیقاً به این دلیل همه جا هست که آزادی همه جا هست.بی تردید سلطه هم وجود دارد.در بسیاری موقعیت ها،رابطه های قدرت چنان ثابت شده اند که،جای زیادی برای آزادی نمانده است.به این معنا،هر رابطه ی اجتماعی رابطه ی قدرت است.اما هر رابطه ی قدرت،همواره و به ضرورت بیانگر سلطه نیست.سلطه،ویژگی موقعیتی است که در آن،رابطه ی قدرت ثابت و تغییرناپذیر و شکل هرمی باشد و کنش تقریباً از آزادی محروم باشد.پس،وجود یا عدم وجود سلطه بستگی به درجه ی انعطاف پذیری رابطه ی قدرت دارد.اگر رابطه ی اجتماعی چنان ثابت و انعطاف ناپذیر باشد که،تغییر موقعیت افراد را ناممکن کند،می توان از وجود سلطه سخن گفت.ولی رابطه ی اجتماعی،اگر انعطاف پذیری داشته لازم برای تغییر موقعیت شرکت کنندگان در رابطه باشد،نمی توان از سلطه سخن گفت.اکنون،پس از فرق گذاری میان قدرت و سلطه،می توان گفت که،مفهوم جامعه،بدون روابط قدرت بی معنا است،اما کوشش برای کم کردن سلطه و به حداقل رساندن آن در جامعه،یک آرمان سیاسی موجه است.«به گمان فوکو،در ذات و گوهر،شر اجتماعی نیست.اعمال قدرت بر دیگری،شکل آنچه فوکو بازی استراتژیک باز می نامد،یعنی رابطه ی سیالی که در آن موقعیت کسی تعیین شده از پیش و ثابت نیست و جایگاه دو طرف رابطه می تواند معکوس شود،جای ایراد و انتقاد ندارد.فوکو،معتقد است که،هرچه بازی استراتژیک در رابطه ی قدرت بازتر باشد،یعنی هرچه رابطه سیال تر و انعطاف پذیرتر باشد،سلطه کمتر است»(حقیقی،23:1379)

به طور کلی،می توان میان دو نگرش در باب رابطه ی قدرت فرق گذاشت.بعضی از متفکران،از جمله برتراند راسل ،قدرت را نتیجه ی کنش های آگاهانه ی اجتماعی و نیت افراد می دانند.در حالی که،گروهی دیگر از متفکران،قدرت را قابل تقلیل به نیت افراد نمی دانند.برای نمونه،از دیدگاه مارکس،گرچه تاریخ نتیجه ی نیت و اراده ی انسان هاست،اما تاریخ فقط آنچه افراد،آگاهانه نیت و اراده می کنند،نیست.متفکران گروه اول معتقدند که،قدرت،آگاهانه و عامدانه از جانب افراد و عاملین کنش ها،اعمال می شود.در حالی که متفکران گروه دوم،قدرت را نتیجه ی ویژگی های ساختاری نظام های اجتماعی می دانند و نه نتیجه ی نیت و اراده ی افراد.فوکو،در تأیید نظر گروه دوم،قدرت را رویکردی بدون عامل آگاه می داند.از چشم انداز تبارشناسی فوکو،رابطه ی قدرت را می توان بدون ارجاع به نقش شرکت کنندگان در رابطه ی قدرت یا آگاهی آنها از آن نقش،مورد تحلیل انتقادی قرار داد.

از دیدگاه فوکو نیز قدرت، یکسره منفی نیست. بلکه وجه سازنده و مثبت نیز دارد. فوکو، به ویژه در آثار واپسین، بر تفاوت میان قدرت و سلطه تأکید می کند و یکی انگاشتن آنها را اشتباه می داند.این که قدرت اعمال می شود به معنای آن نیست که اعمال کننده ی قدرت، صاحب قدرت است. قدرت، ملک مطلق کسی یا حتی مزیت کسی نیست. از دید فوکو، بر خلاف نظر رایج، قدرت آن چیزی نیست که به طبقات مسلط تعلق دارد و طبقات زیر سلطه از آن محروم اند. آنها که زیر سلطه هستند و آنها که مسلط هستند هر دو به یک اندازه بخشی از شبکه ی قدرت بشمار می آیند. بنابراین، قدرت در انحصار دیکتاتورها و حاکمان مطلق نیست و در سراسر نظام اجتماعی پخش و پراکنده است. در نتیجه، شبکه ی قدرت را نمی توان با کودتا یا حتی انقلاب تغییر داد.

« به بیان فوکو، قدرت ذاتاً سرکوب گر نیست. و فقط توانایی نه گفتن هم نیست. فوکو می پرسد اگر قدرت چیزی جز این نبود، آیا ما پیوسته از آن اطاعت می کردیم؟ قدرت نفوذ و سیطره دارد. چون فقط همچون فشاری ستمگرانه و همچون بار سنگینی که باید در برابر آن مقاومت کرد، عمل نمی کند. قدرت به واقع وسیله ای است که همه چیز به واسطه ی آن رخ می دهد. تولید اشیا، معرفت، صور گفتمان و لذت.» (کسل، 1383: 324 )

« ماکس وبر، نیز چنین بیان می دارد که: قدرت عبارت است از احتمالی که در چارچوب روابط اجتماعی، فرد در موقعیتی قرار گیرد که بتواند اراده ی خود را به رغم مقاومتی که در برابر آن می شود، به پیش برد. صرف نظر از اینکه این احتمال بر چه پایه ای قرار داشته باشد. او در تعریف سلطه نیز آورده است: سلطه عبارت است از احتمالی که فرمانی را که محتوای خاصی دارد گروه مشخصی از افراد گردن نهند.» (موقن- تدین،1379 : 21 )

همانگونه که مشهود است، انضباط موجود در جامعه ناشی از گونه ای روابط کنترل شده و مسلط گروهی بر گروهی دیگر است که برای رسیدن به مقصود خود از ابزارهای متنوعی بهره می برد. مارکس وبر، نیز انضباط را عبارت از ویژگی خو گیری به اطاعت بی چون و چرا و بدون ابزار مقاومت گروهی از مردم می داند.سلطه ضرورتاً به دستگاه اجرایی نیاز ندارد و لازمه ی وجودیش تشکیلاتی برای تحمیل فرمانها نیست. گرچه در همه ی موارد معمولاً سلطه لااقل به وجود یکی از این دو متکی است.

آثار و عواقب سلطه که ملازم قدرت است، نه از تصاحب و کار بست قدرت به دست یک سوبژه، بلکه از «مانور ها، تاکتیک ها و عملکرد ها» نشأت می گیرد. و یک رابطه ی قدرت، موجد اجبار و ممنوعیتی نیست که بر بی قدرتان تحمیل شود،بلکه در این اجبارها و ممنوعیت ها انباشته می شود، و به وسیله ی آنها و از مجرای آنها منتقل می شود. خلاصه ی کلام، فوکو قدرت را به عنوان یک نهاد یا یک ساختار مفهوم پردازی نمی کند. بلکه، قدرت را به صورت «وضعیت پیچیده ی استراتژیک »، و چندگانگی روابط نیرویی که درآن واحد قصدی اما غیر سوبژکتیو است، مفهوم پردازی می کند. و دست آخر، استدلال فوکو این بود که: «جایی که قدرت هست، مقاومت هم هست» و این که قدرت برای موجودیت خویش وابسته به حضور چندین و چند نقطه ی مقاومت است. و این که کثرت مقاومت ها را نباید فقط به یک قرارگاه واحد برای قیام یا شورش فروکاست.

 نهادهای اجتماعی

 توجه به حضور سلطه در گوشه گوشه های زندگی فردی و اجتماعی،از دغدغه های اصلی فوکو بوده است.او در جستجوی خود در پی سلطه،روی به نهادهای اجتماعی موجود آورده،سایه ی رابطه ی سلطه ورز و بلکه خود آن را مشاهده نمود و درصدد شناساندن و بررسی تبارشناسانه ی آن برآمد.نهادهای مدرنی که هر یک در پس خود پیام آور یلطه ورزی سامانه ی قدرت اند.نهادها،بگونه ای قاطع به بنیان «اقتدار نو» یاری رسانده اند.لذا،اهمیت پیدایش نهادها را نباید دست کم گرفت.آنها،شکل تازه ای از سرکوب را گشوده اند.کار فوکو،بررسی نهادهاست و از این راه بررسی ایده ها از راه سخن.

فوکو، در تحلیل روابط خاص قدرت و معرفت که شیوه هایی از ابژه سازی را بنا نهاده اند، که به واسطه ی آن آدمیان تبدیل به سوبژه شده اند، انگشت تأکید روی دلالت تاریخی و اجتماعی ظهور علوم نا بالغ (علوم انسانی)، و روابط متقابل آنها با پیدایش توسعه و تثبیت فناوری های نوین قدرت می گذارد که قادر به ابژه سازی و سوبژه سازی هستند. نهادهای تیمارستان، بیمارستان، زندان و مطب روان پزشک نه فقط متن و زمینه هایی ایجاد کرده اند که در آنها روابط قدرت شکل گرفته و اعمال شده اند، بلکه علاوه بر آن، آزمایشگاه هایی برای مشاهده و ثبت به وجود آورده اند که در آنها پیکره های معرفت درباره ی دیوانه و بیمار و مجرم و سوژه ی جنسی روی هم انباشته می شود. فرضیه  ی فوکو این است که پیدایش و گسترش فناوری های قدرت کنترل کننده ی زندگی، خصوصاً فناوری های انضباط و اعتراف و همراه با آن روش های آزمایش و معاینه، فنون انقیاد و ابژه سازی و رویه های فردی سازی، شرایط و بستر مناسبی برای پیدایش علوم انسانی فراهم ساخت. علوم انسانی که به انگاره ای از بهنجار بود گی متوسل شده بودند، به دلیل مشتق شدن از علوم زیستی و پزشکی، به دریافت شأن علمی نایل شدند، و در تقویت و پالایش فناوری های قدرت سهیم شدند. بسیاری از این سلطه ورزی ها و بازیهای قدرت به بهانه ی برقراری انضباط رخ می نمایاند. انضباط عصر مدرنی که «به یک رشته از روشها و فنون مشاهده، ارزیابی، آموزش و جهت دهی به افراد، اشاره دارد. فوکو دریافت که این روشها به شکل گسترده ای در ارتش، مدارس و صومعه ها، یعنی مکانهایی که عمل افراد بر حسب خواست دیگری جهت دهی می شود، بکار می رود. دانش عملی درباره ی ظرفیت ها و قابلیت اصلاح پذیری که در این گونه نهادها گردآوری و تنظیم شده بود به وضوح بیانگر رابطه ای بین علوم انسانی و سلطه است.» (استونز، 1385: 386 )

کتاب مراقبت و تنبیه (1975 )، در حکم تبارشناسی یکی از آشکارترین جلوه های اقتدار است: زندان. زندان و مجازات به گفته ی فوکو تولیدی است. سودآور بودن آدمها و جسمها را در نظر دارد. قالب می ریزد و شکل می دهد. این بینش مدرن حقوقی- جزایی همان کاری را می کند که هدف علوم انسانی است. اقتدار برهنه ی زندانیان، با دانش همبستر می شود.

فوکو، از تمثیل نظارت سراسر بین یا همه جا نگر سود جسته تا ایده ی امروزی از زندان را روشن کند. همسانی، یکرنگ سازی، یکدست کردن، ایده ای که موضوع آخرین کتاب فوکو نیز بود. کارکرد جنسیت در جامعه ی مدرن چه تفاوتی کرده، تا همسانی و یکرنگی بهتر ساخته شود؟ تا آدمها از راه برآوردن نیازی غریزی، یکدست تر شوند؟ « سراسر بین به صورت نوعی آزمایشگاه قدرت عمل می کند که به لطف مکانیزم های نظارت و بازرسی می تواند به نحوی مؤثر و قدرتمند در رفتار انسانها نفوذ کند. متعاقب پیش روی قانون، دانش نیز رشد کرده، در سراسر قلمرو اعمال قدرت، موضوعات جدیدی برای بررسی و شناخت، کشف می کند... .

سراسر بین نوعی از استقرار بدن ها در فضا ست، نوعی توزیع افراد نسبت به یکدیگر، نوعی سازماندهی سلسله مراتبی، نوعی تعیین و تخصیص مراکز و کانالهای قدرت و نوعی تعریف ابزار و طرق اعمال قدرت است که می تواند در بیمارستان ها، کارگاه ها، مدارس و زندان اجرا شود.» (احمدی، 1383: 225 ) «از آنجایی که در جامعه ی مدرن بقیه ی نهادهای اجتماعی نیز دارای همان ساختار زندان همه بین هستند، پس نظم حاکم بر آنها نیز به همین ترتیب تضمین می شود. در نتیجه، در بیمارستان خطر سرایت مرض بیماران به یکدیگر از بین می رود. در سربازخانه، سربازان از فرماندهان بی چون و چرا فرمان می برند. در مدرسه جلوی تقلب و بی نظمی بچه ها گرفته می شو د. در کارخانه نیز از امکان دزدی و بی نظمی و کم کاری کارگران کاسته می شود.» (حقیقی، 1379: 19 )

در بحث از نظریه ی فوکو درباره ی قدرت نکته ای مهم و ابتدایی وجود دارد که زود فراموش می شود؛ کاربرد قدرت منحصر به دولت یا سلسله ای از نهادهای مقتدر (به فرض کلیسا) نیست. قدرت به شکلهای متفاوت در موقعیتها و فضاهای متفاوت به کار می رود که هر یک از این موقعیتها و فضاها، تاریخ ویژه ی خود را دارند و تاکتیک های خاص خود را. بررسی دقیق آن جا به جایی های قدرت، فوکو را به این نتیجه رساند که نسبت میان نظامهای دانایی (که گاه- و نه همیشه- خود را در انواع نظام های سخن جلوه گر می کند) با قدرت، نسبتی است همیشگی. به هر رو، در بررسی هر نهاد، گونه ای خاص از کاربرد قدرت را می توان یافت، گونه ای که تا حدودی (و به نسبت) مستقل از استراتژی نظام مند سلطه ی طبقاتی و اجتماعی کار می کنند.

تبارشناسی فوکو در جستجوی یافتن ریشه ی علوم انسانی در تضادهای اجتماعی و ناسازگاری منافع است و می کوشد وابستگی این علوم به شرایط تاریخی- فرهنگی ویژه را نشان دهد. نتیجه ی تحلیل تبار شناسانه ی فوکو این است که خواست حقیقت در علم بیانگر خواست سلطه و حاکمیت است. «علوم انسانی با ظرافت اثرات بهنجار کننده ی دیسیپلین های بدنی را به اعماق هستی فرد انسانی گسترش می دهند. این علوم، آدمها را اندازه گیری و طبقه بندی می کنند و به شکلهای گوناگون مورد مطالعه قرار می دهند و در نهایت آنها را به موضوعهای بهتری برای نظارت و کنترل تبدیل می کنند و در مسیر بهنجار شدن قرار می دهند. علوم انسانی جدید بیانگر امتزاج دانش و قدرت اند.» (حقیقی، 1379: 190 )

ویژگی مهم نظام قدرت جدید این است که آرام و غیر نمایشی است و در نتیجه، عملکرد آن بی وقفه و عمیق است. این قدرت، بر خلاف قدرت در نظام قدیم، مرکز قابل تشخیصی ندارد و در سراسر شبکه ی اجتماعی پخش است. کارگزاران اصلی این قدرت دانشمندان علوم اجتماعی، معلمان، روان پزشکان، مدد کاران اجتماعی، کیفر شناسان و شهروندانی هستند که مقولات علوم انسانی ملکه ی ذهنشان شده است. این نظام قدرت، ویژگی دولت رفاه اجتماعی است و نه حکومت استبدادی.

در الگوی تبار شناسی فوکو رابطه ی قدرت جدا از رابطه های دیگر نیست، بلکه بخش درونی و جدا نشدنی آنها ست. برای نمونه، رابطه ی پزشک و بیمار رابطه ی میان کسی است که حرفه اش کمک به دیگران است و کسی که به کمک نیاز دارد. در این رابطه، یکی از دو طرف دارای دانشی است که مورد نیاز طرف دیگر است. پس نفع یک طرف ایجاب می کند که دستورها و اندرزهای طرف دیگر را بپذیرد و به این معنا زیر قدرت طرف دیگر برود. از ویژگی های جالب این رابطه این است که یک طرف به میل خود تن به قدرت طرف دیگر می دهد. به عبارت دیگر، هنجارهای این رابطه ی قدرت از جانب طرف زیر قدرت درونی شده است. «در تعبیر فوکو- بر خلاف سایر دیدگاهها – قدرت به وسیله ی افرادی معین اعمال نمی شود. قدرت مجموعه ای پیچیده و شبکه ای از رابطه ها است. از آنجا که همه ی شرکت کنندگان در این شبکه در اعمال قدرت سهم دارند، الگوی فرمانروا و اطاعت کننده برای درک پدیده ی جدید قدرت نارسا و ناکافی است.» (حقیقی،1379 :193 )

تنها در روزگار مدرن است که تمایز میان عقل و جنون، به پیدایش زندانهایی به نام تیمارستان منجر شد. پس اخلاق خاص خود را آفریده و به تمایز در سخن تبدیل شد. درست به همین دلیل (یعنی بنا به نتایج عملی) برای پزشک و بینش پزشکی اقتدار پدید آمد که در سده های میانه، پزشکان فاقد آن بودند. زایش درمانگاه نشان داد که از میان انواع ممکن بینش یا نگاه پزشکی، یکی درست است، آنکه با قاعده های اصلی اقتدار موجود، همخوان است. «پژوهش بینش یا نگاه پزشکی در خود، پژوهش سخن پزشکی است که از پایان سده ی هجدهم، معنای امروزی خود را یافته است، و به کار تثبیت قدرت سوژه آمده است. تثبیت سخن پزشکی که نظریه را منکر می شود، نظام را رها می کند، فاقد بینش فلسفی است و سخت تجربی است و امروز وابسته به پیشرفت ابزار تکنولوژی شده، از مناسبت اقتدار پزشک با توانایی بیمار آمده است. اقتداری که به دانش و تجربه تکیه دارد و اگر نه همیشه در بیشتر موارد اثباتی است بر همبستگی دانش و اقتدار.» (احمدی، 1383: 223 )

«معاینه ی پزشکی، تحقیق روان پزشکانه، گزارش تربیتی و کنترل های خانوادگی می توانند این هدف فراگیر و ظاهری را داشته باشند که به تمام سکسوالیته های سرگردان یا نابارور، نه بگویند. در واقع، همه ی آنها ساز و کارهایی اند که با انگیزه ای دوگانه عمل می کنند: لذت و قدرت.» (فوکو، 1383: 55 )

 سلطه- قدرت (جولان دو مفهوم)

 آثار میشل فوکو در باب قدرت به این دلیل جذاب اند که او روشی را برای مطالعه ی تاریخی قدرت مطرح می کند بی اینکه بر مفهوم سوژه و یا بر این پنداشت متکی باشد که روابط ساختاری ای که خود شناسایی کرده روابطی تابع تحول نیستند. فوکو قدرت را همچون عمد و التفاتی فاقد فاعل و سوژه در نظر می گیرد، و در این حال، روابط قدرت روابطی عامدانه و نیت مندانه بوده و می توان آنها را بدون منتسب ساختن شان به سوژه های خاص به عنوان نیات آگاهانه ی آن سوژه ها، تشریح کرد. قدرت در نظر فوکو، یک مفهوم تشریحی است. اما همه ی تشریحات علّی نیستند. از این رو، فوکو گمان می کند که بدون منتسب ساختن قدرت به عاملیت آگاهانه یا بدون تأکید بر نیروهایی چون شیوه های تولید، می توان جامعه ی معاصر را با ترسیم شبکه ی روابط قدرتی که به صورت تاریخی تکاملی یافته اند، تشریح کرد. توصیه های روش شناختی فوکو تحقیق درباره ی قدرت را از نظریه ی قضایی- سیاسی قدرت حاکمیت و تحلیل دولت دور می کند و به سمت ملاحظه ی فنون مادی قدرت و سلطه می برد.  

او به تصدیق خود، با قدرت برخوردی نام انگارانه دارد و حتی می خواهد بگوید که قدرت وجود ندارد ( تنها اعمال موضعی قدرت است که واقعیت دارد ) و به این وسیله می خواهد بر این نکته صحه گذارد که کار او طرح یک متافیزیک  قدرت نیست.« قدرت همچون راهبرد پیچیده ای جاری در سرتاسر نظام اجتماعی،هرگز به صورت جامع و جهان شمول جلوه نمی کند،بلکه تنها در نقاط موضعی وبه عنوان خرده- قدرت ها جلوه گر می شود.قدرت چیزی جاگرفته در حاکم،و نماد وی شده نیست،بلکه قدرت جامعه را به شیوه یی تحت نفوذ خود می گیردکه،مغلوب ساختن دستگاه دولت( از طریق یک انقلاب یا کودتای سیاسی)به خودی خود نمی تواند موجب تغییر شبکه ی قدرت شود.»(کوزنز هوی،201:1380)

مطالعه ی تاریخی قدرت (تحلیل شناسی قدرت) فوکو متوجه ی مطرح کردن ماهیت واقعی قدرت نیست، بلکه تنها متوجه ی این نکته است که قدرت را در کجا باید جست.«فوکو، «در قدرت چگونه اعمال می شود؟» می گوید: قدرت هیچ اصل اوّل و اساسی ای ندارد که جامعه را تا کوچکترین اجزایش زیر سلطه بگیرد. ما هنگامی که خود را مطیع اعمال قدرتهای خاص می یابیم (یا در موارد اندک تر و شاید بدون فهم استعداد یا اقتدار خود، هنگامی که قدرتی را بر دیگران اعمال می کنیم) تنها به شیوه های مختلف و متعدد به تجربه ی قدرت در خرده سطحها میرسیم.»(کوزنز هوی، 1380: 214 )

هدف تبار شناسی فوکو آشکار کردن این است که ما چگونه با تولید حقیقت بر خود و دیگران حکومت می کنیم. فوکو با تمرکز بر علوم انسانی دست به تحلیل رابطه ی میان قدرت و حقیقت زده و به این نتیجه رسیده است که نظام قدرت هم شرط تولید حقیقت درباره ی انسان و هم پی آمد آن است. او همچنین مشروعیت شیوه های بازگویی تاریخ را زیر سوال برده است. پسا روایتهایی که به جای داستانی ناپیوسته، داستانی خطی باز می گویند و پسا روایتهایی که بر بازگویی داستان از دیدگاهی غربی، بازگویی داستان حقیقی چگونگی و چرایی هر آنچه روی داده است، پا می فشارند. دیدگاه غربی، یعنی گفتار حقیقی، عمدتاً گفتاری سفید پوستانه و مردانه است که به رغم تمام ادعاهای خود در مورد عینیت و عقلانیت، اغلب تجربه ها و شیوه های نگاه کردن آن گروههای اجتماعی را که در مواهب نخبگان قدرت مسلط سفید سهیم نیستند، مخدوش نشان می دهد. در واقع، فوکو خود عینیت و عقلانیت را نیز چون بر ساخته هایی که برای تأمین سروری طراحی شده اند، عریان می کند.

او در کتاب معروف مراقبت و تنبیه، پدیده ی مجازات و تحول آن را در دو قرن اخیر در جامعه ی غربی مورد مطالعه و بررسی قرار داده تا شکل های جدید اعمال سلطه را نشان دهد. سلطه ای که از نظر وی هیچگاه از بین نمی رود، بلکه تنها از نوعی به نوعی دیگر در می آید.یک شکل اعمال سلطه، ایجاد وضعیتی است که در آن فرد یا گروه اجتماعی معینی امکان تشخیص منافع خود را ندارد.در چنین وضعیتی، نه فقط فرد یا گروه زیر سلطه، بلکه سلطه گر نیز می تواند نسبت به اعمال قدرت ناآگاه باشد.

در پروژه ی نقد ایدئولوژی، ایدئولوژی تصویر تحریف شده ی واقعیت است که اعمال قدرت از جانب طبقه ی مسلط به طبقه ی زیر سلطه را توجیه می کند. در این الگو آگاهی کاذب در مقابل آگاهی درست و غیره ایدئولوژیک قرار دارد. به نظر فوکو، این برداشت از آگاهی متکی بر این پیش انگاشت سنتی است که دانش و حقیقت به کلی از علایق و پیش داوری های انسانی و تحریف های ناشی از رابطه ی قدرت رها هستند. هابرماس نیز به مانند فوکو دانش رها از علایق انسانی را نا ممکن می داند. ولی او، بر خلاف فوکو میان علایق کلی بشری و علایق گروهی فرق قائل است. در نتیجه، هابرماس نیز در نهایت قدرت و رهایی را در مقابل هم می گذارد و دانش را شرط رسیدن به رهایی می داند. رهایی از قدرت یعنی رهایی از سلطه که بدون دانش نا ممکن است.

برای فوکو پرسش مهم و جالب این نیست که چه کسی بر چه کسی اعمال قدرت می کند. موضوع مورد مطالعه ی او میدان و شبکه ی کنش ها و واکنش ها است. پرسش مهم برای او این است که چگونه یک کنش بر کنش دیگر تأثیر می گذارد.

از دید او، در این شبکه ی رابطه ی کنش و واکنش رابطه ای یک بعدی و علت و معلولی نیست. رابطه ی قدرت مانند بازی شطرنج است که در آن هر حرکت هم انتخاب های حریف را محدود می کند و هم امکان های تازه برای حرکت حریف می گشاید.

«به اعتقاد فوکو،نقد منتقدان نو مارکسیست از جامعه ی سرمایه داری معاصر،هنوز مبتنی بر تعبیر سنتی از رابطه ی قدرت و حقیقت و آزادی است.بر پایه ی همین اعتقاد است که فوکو،نظریات هربرت مارکوزه و ویلهلم رایش درباره ی جنسیت و آزادی جنسی را مورد تحلیل انتقادی قرار می دهد.مارکوزه و رایش،میان سلطه ی انسان بر طبیعت که پروژه ی اصلی عصر روشنگری بود و سلطه ی انسان بر انسان رابطه ی مستقیم و درونی می دیدند.از دید این منتقدان،الگوی متفکران روشنگری از حاکمیت عقل بر جامعه ی انسانی،همان الگوی علوم طبیعی است که ویژگی اصلی اش،داشتن نگره ی عینی به طبیعت است،خود در عمل به رابطه ی ابزاری میان انسان و طبیعت می انجامد.اما عقلی که هدفش سلطه بر طبیعت است،عاقبت طبیعت درون انسان را نیز به زیر سلطه می کشد و ناگزیر به حاکمیت انسان بر انسان می انجامد.فوکو تا اینجا با نکات اصلی این تحلیل انتقادی موافق است.در دنیای مدرن،سلطه بر طبیعت درون، نتیجه ی درونی کردن اصولی است که از تعالیم علوم انسانی جدید استنتاج شده اند.»(حقیقی،196:1379-197)فوکو،دست کم در آثار دهه ی هفتاد،کوشیده است چنان تحلیلی از قدرت ارائه دهد که نیازی به مفاهیم فرد(عامل اندیشه و کنش)،آزادی و حقیقت نداشته باشد.او به پیروی از نیچه،معتقد است که قضاوت ارزش گذارانه درباره ی شکل های مختلف زندگی و اندیشه ناممکن است.چرا که شکل های مختلف زندگی،معیارهای درونی خود را برای ارزیابی خود دارند.هر شکل زندگی و اندیشه بیانگر رابطه های قدرت در چارچوب فرهنگی- اجتماعی ویژه ی خود است.«پیش انگاشت مفهوم فوکو از قدرت و رابطه ی قدرت،برخلاف تعبیر کلاسیک،وجود عاملی که آگاهانه اراده اش را بر دیگری تحمیل کند یا عاملی که از تحمیل شدن اراده ی دیگری برخود آگاه باشد،نیست.به بیان دیگر،به گمان او،درک استراتژی قدرت در یک موقعیت خاص مستلزم درک هدف های عاملان و شرکت کنندگان در آن موقعیت نیست.استراتژی قدرت را باید در بستر و زمینه ی رابطه ی قدرت جستجو کرد و نه در هدف های آگاهانه ی افراد درگیر آن رابطه.»(حقیقی،207:1379)

فوکو،در نقد خود به طرز فکری که تاریخ را براساس اراده و تصمیم های آگاهانمه ی شخصیت ها توضیح می دهد،متأثر از متفکران ساختار باوری مانن مارک و لوی اشتراوس و لویی آلتوسر است.به هر حال،این را می توان از فوکو پذیرفت که علم بر هدف های آگاهانه ی عاملین درگیر رابطه ی قدرت شرط لازم برای درک استراتژی قدرت نیست،چرا که گاه رابطه ی سلطه از جانب شرکت کنندگان در ان رابطه به صورت سلطه درک نمی شود.اما فوکو،از این فراتر می رود و با اعلام «مرگ سوژه» اساساً هرگونه تعبیر از عامل اندیشه و کنش را برای تحلیل انتقادی نالازم می داند.لازمه ی سلطه و تحمیل ایجاد محدودیت یا ممنوعیت در آرزوها و منافع و هدف های کسی است که،زیر سلطه رفته یا چیزی بر او تحمیل شده است. اگر عاملی خارجی باعث تغییر وضعی در من شود که هیچگونه ممنوعیت یا محدودیت در نیت ها،آرزوها،یا منافع من ایجاد نکند،آن عامل خارجی را نمی توان علت سلطه بر من دانست،و نیز واضح است که آرزوها وخواست های ممنوع یا محدود شده ،می بایست از درجه ای از اهمیت برخوردار باشند.این نکات نشان می دهند که،تحلیل رابطه ی قدرت بدون اشاره به شعور کسی که زیر سلطه رفته،ناممکن است.

به گمان فوکو،این انسان باوری مدرن است که با قراردادن انسان در مرکز عالم هستی،وبا انتخاب چشم انداز فرد برای شناخت،اولویت فرد برساختار را مبنای اصلی روش شناخت در علوم انسانی کرده است.تبارشناسی فوکو،به عکس،مبتنی بر اولویت ساختار بر فرد است.این اصلی است که فوکو تحت تأثیر لوی اشتراوس و مکتب فکری ساختار باوری پذیرفت.ولی حتا پس از گسست از این مکتب به آن وفادار ماند.از چشم انداز تبارشناسی فوکو،فرد چیزی جز پیامد قدرت نیست.از چشم انداز فوکو،هر رابطه ی اجتماعی شکلی از رابطه ی قدرت است.چندان که گویی بنا به تعریف رابطه ی اجتماعی رابطه ی قدرت است.فراگیری مفهوم قدرت تا بدان جاست که خارج از ان رابطه ی اجتماعی ناممکن می نماید.در مفهوم فراگیر قدرت فوکو،رابطه ها و فعالیت ها ی بسیار گوناگون مانند همکاری و رقابت،دوستی و دشمنی،کمک و کارشکنی،تأیید و تکذیب،آزاد کردن و اسیر کردن،همگی به طور یکسان بیانگر رابطه ی قدرت اند.فوکو مانند نیچه،پدیده های اقتدار،زور،سلطه،مشروعیت و جبر را یکی می کند و در نهایت به گونه ای تحلیل یک بعدی از هنجارهای اجتماعی می رسد.از چشم انداز متفکران مکتب فرانکفورت،از آنجا که قدرت همراه است با سلطه،مفهوم مخالف آن آزادی است.اما فوکو،با این تعبیر به کلی مخالف است.به نظر او،آزادی شرط قدرت است.زیرا،قدرت فقط آنجا اعمال می شود که امکان مقاومت هست.«فوکو،در یکی از آخرین نوشته هایش،جامعه ی بدون رابطه ی قدرت را تجرید محض خواند و مدعی شد که،جامعه ی بدون رابطه ی قدرت،ناممکن است.به گمان او،از آنجا که زندگی در جامعه چیزی جز تأثیرگذاری بر دیگران نیست،قدرت،ویژگی اش ذاتی هر رابطه ی اجتماعی است.بر این اساس،فقط کنش هایی از دایره رابطه های قدرت بیرونند، که امکان ( تأثیرگذاری بر) یا( تأثیرپذیری از) کنش دیگران را ندارند.یعنی،کنش های اجتماعی.»(حقیقی،227:1379)

در الگوی استراتژیک فوکو،یک طرف می کوشد کنش طرف دیگر را جهت و شکل دهد و در نهایت به زیر فرمان خود بگیرد.در این الگو،توافق از راه بحث اقناعی نیز اعمال قدرت به شمار می آید.در آن الگو،میان قانع کردن دیگری به وسیله ی استدلال عقلی و ترغیب کردن دیگران با خدعه و تزویر،یا شگردهای مؤثر زبانی تفاوتی نیست.فوکو،فرق گذاری میان کنش استراتژیک و کنش ارتباطی را خیال پردازی و دور از واقعیت می داند،و درباره ی مفهوم هابرماس از کنش ارتباطیعبا کنایه می گوید:« فکر این که ارتباط می تواند چنان باشد که،در آن بازی حقیقت،آزادانه و بی هیچ مانع و محدودیت و نیز بدون پیامدهای اجباری در جریان باشد،به چشم من خیال پردازانه می آید.» نظر فوکو درباره ی اخلاق و آزادی فردی،در آثار واپسین او در نقطه ی مقابل برداشت او از مفهوم قدرت در آثار نخستین اوست.در آثار نخستین،همه چیز تابع زمینه و موقعیت و نیروهای غیر شخصی بود،و فرد امکان فرار از نیروهایی که او را زیر سلطه داشتند،نداشت.درآثار واپسین،به عکس تأکید فوکو برآن کنش های آگاه و خود خواسته ای است که در آنها فرد

 بدون توجه ی زیاد به زمینه ی اقتصادی،اجتماعی،سیاسی،نه فقط قوانین و مقررات رفتار خود را تعیین می کند،بلکه،نفس خود را نیز دگرگون می کند،و از زندگی خود یک اثر هنری می سازد.به راستی اما،تبارشناسی قدرت در آثار پیشین فوکو،و این اخلاق فردباورانه ی افراطی جدید،هیچ یک،چارچوبی مناسب برای تحقیق اجتماعی از دید انتقادی نیستند.همانطور که تبارشناسی قدرت،با تأکید یک جانبه بر نهادهای قدرت و بی اهمیت انگاشتن نقش فرد،یک بعدی بود،فردباوری افراطی او،در آثار واپسین و جستجوی آزادی و خودفرمانی در قلمرو یکسره شخصی و خصوصی و خارج از روابط اجتماعی نیز یک بعدی است.چنین می نماید که،فوکو از افراط آثار دهه ی هفتاد در ندیدن نقش فرد،به تفریط آثار واپسین در ندیده گرفتن اهمیت نهادهای اجتماعی گراییده است.

« در نظام سخن،فوکو به صراحت نوشت که،هر تفسیر اختراع حرفی است که فکر می کنیم باید زده می شد.اینجا،همچون تمامی موارد دیگر،فوکو در این ابداع سخنی پشت سخنی دیگر،یا اختراع معنایی تازه،تلاش توجیه کردن نظم موجود را باز می یابد:تلاش تداوم سلطه و اقتدار را.»(احمدی،232:1383) زمانی که نیچه در فراسوی نیک و بد،تفسیر را کنشی برای تحمل پذیر کردن رخداد دانسته بود،فوکو،بر جنبه ی منفی این کار انگشت می گذارد.تفسیر،یکی از مهمترین روش هاست،که تولید سخن در جامعه را به انضباط و نظارت پلیسی می کشاند،و نمی گذارد که متن جنجال ساز شود.در واقع،روشی است برای محدود کردن مخاطرات سخن.تأکید فوکو بر جانبداری کارکردی گفتارها و زبان در تولید سلطه و به حاشیه راندن و خفه کردن ضدگفتارها نیز،منبع مهمی برای بصیرت نظریه ی فمنیستی بوده است.زبان،گستره ی نمادها،ابزار اعمال ارتباطی ما،در واقع در تولید و باز تولید سلطه سرورانه دخیل است.

در سال 1983،فوکو در درس هایش در کلژدوفرانس،به مقاله ی مشهور کانت«روشنگری چیست؟» پرداخت،و لحن مساعدی که در برابر دیدگاه کانت در مورد مدرنیته و روزگار نو به کار برد،راستی که شگفتی آفرین بود.در واقع،این درس را می توان نقطه ی عطفی در توجه فوکو به مدرنیته خواند.نگرش بدبینانه ی فوکو به جامعه ی مدرن،و شیوه ی طنز آمیزی که او در رد همبسته ی قدرت/دانش در روزگار نوبه کار گرفت،و محکوم کردن شیوه های تازه ی سرکوب و هماهنگ سازی ای که از نظر اخلاقی بارها توجیه ناپذیرتر و ناپذیرفتنی تر از شیوه های قدیم بودند،همه باعث شدند که،بتوانیم به سادگی از دشمنی فوکو با مدرنیته یاد کنیم.خصومتی که،همانند آن فقط در آثار نیچه یافت می شود.مدرنیته به چشم فوکو،در آخرین آثارش،رویکردی نقادانه و اخلاقی بود که، اهدافی را اعلام می داشت که،نمی توان به آنها رسید.اما در تلاش برای دستیابی آن اهداف،موقعیت تازه ای برای انسان گشوده شد.

پرسش کلیدی فوکو، درباره ی قدرت در جامعه ی مدرن است.به گمان او،قدرت در جامعه ی مدرن،عمدتاً به شکل های غیر مستقیم اعمال می شود،و نه با کاربرد زور.بسیاری از رابطه ها،که عقلی و موجه و مشروع می نمایند،در واقع بیانگر خواست قدرت و سلطه اند.پس،برای دیدن رابطه ی قدرت زیر نقاب مشروعیت و توافق،باید به ابزار نظری تازه مسلح شد.چارچوب های نظری سنتی،توان تحلیل شکل های جدید قدرت و سلطه را ندارند.فوکو،به ویژه،علاقه مند مطالعه ی نقش دانشمندان علوم انسانی در استقرار سلطه در جامعه ی مدرن است.

براساس تحلیل فوکو،نظام قدرت در جهان و جامعه ی مدرن،بس ریشه دارتر و نامرئی تر و اغواکننده تر از قدرت در نظام های سنتی است.چه بسا،مهمترین ویژگی جامعه ی مدرن این است که،نظام قدرت در این جامعه،خود را به شکل علم و حتا رهایی می نمایاند.هدف اصلی تحلیل های انتقادی فوکو این است که،نقاب از چهره ی قدرت در جامعه ی مدرن بردارد و نشان دهد که،در پشت ظاهر رهایی نمای آن،خواست سلطه پنهان است.تحلیل های تاریخی فوکو،بیانگر این است که،در جامعه ی مدرن،سلطه بر دیگران از راه نظارت بر خود اعمال می شود.تفکیک دیوانگی از عقل،پیدایش مفاهیم دیوانگی،بی خردی و عقل در جریان روشنگری،از نظر فوکو رویداد تاریخی مهمی است،ونقطه ی عطفی است که عقل مدرن و همبسته ی آن،یعنی علم مدرن،از آن هنگام به بعد سلطه ی خویش را بر تجربه ی بشری آغاز کردند.تحلیل های تبارشناسی فوکو درباره ی مجازات و امور جنسی،سرانجام آشکار می کند که،رهیافت مبتنی بر نبرد و سرکوب،به مطالعه ی قدرت برای دستیابی به فهم روابط قدرت مدرن،یکسره ناکافی بوده است.معضل صاف و ساده ی طرح «سلطه- سرکوب» این است که،با فرو کاستن ساز و کارها و آثار و عواقب قدرت به سرکوب،ویژگی های مثبت و مولد روابط قدرت نادیده می ماند،یعنی ویژگی هایی که می توان از عناصر سازنده ی جوامع مدرن به شمار آوردشان.                              

سلطه و جنسیت

 سده ی هفدهم، سرآغاز عصر سرکوب است.عصری مختص جوامعی که بورژوایی خوانده می شود،و ما شاید هنوز هم از آن عصر رهایی نیافته ایم.از این زمان به بعد،نام بردن از سکس،دشوارتر و پرهزینه تر شد.گویی برای مهار واقعی سکس،نخست باید آن را در سطح زبان به انقیاد در آورد،گردش آزادانه ی آن را در گفتار مهار کرد،آن را از گفته ها بیرون راند و کلماتی را که آشکارا آن را بیان می کنند،خاموش کرد.گویا این ممنوعیت ها،حتا از نام بردن سکس نیز هراس داشتند.حجب و حیای مدرن،بدون آنکه حتا کلمه ای از سکس بگوید،موفق شد تا به کمک بازی محض ممنوعیت هایی که به یکدیگر ارجاع می دادند،از آن سخنی به میان نیاید.سکوت هایی که،به ضرب حرف نزدن،سکوت را تحمیل می کنند.(سانسور) آیین کشیشی مسیحیت،این وظیفه را به منزله ی تکلیفی بنیادین تجویز کرد که،هر آنچه به سکس مربوط است وارد پرگویی بی پایان شود.ممنوعیت برخی کلمات،نزاکت عبارت ها وکل سانسور واژه ها،فقطابزارهایی فرعی نسبت به این انقیاد عظیم اند.شیوه هایی برای آنکه،این انقیاد عظیم را از لحاظ اخلاقی پذیرفتنی و از لحاظ تکنیکی مفید کنند.« به جای سانسور در مورد سکس،سازوکاری برای تولید گفتمان های فزاینده تری در مورد سکس استقرار یافت.گفتمان هایی قادر به عمل کردن و اثرگذاشتن در خود اقتصاد سکس...گفتمان در مورد سکس،نه برای کنجکاوی یا حساسیت عمومی،نه برای نوعی ذهنیت جدید،بلکه برای عملکرد سازوکارهای قدرت اهمیت یافت.»(فوکو،30:1383)

باید از سکس سخن گفت،باید به طور علنی و به گونه ای سخن گفت که،در قالب تقسیم بندی مشروع یا نامشروع نباشد،حتا اگر گوینده چنین تمایزی را نزد خود قائل باشد.باید از سکس همچون چیزی سخن گفت که،صرفاً نباید آن را محکوم کرد یا تاب آورد،بلکه باید آن را مدیریت کرد،در نظام های فایده مندی گنجاند،آن را برایبیشترین منافع همگانی سامان داد،و به بهترین وجه به عمل واداشت.سکس فقط مورد قضاوت قرار نمی گیرد،بلکه اداره می شود.سکس، به توان عمومی مربوط است.سکس،روش های مدیریت را ایجاب می کند،و گفتمان های تحلیلی باید مسؤلیت سکس را بر عهده گیرند.

فعالیت های نظام مندی سربرآورد که،فراسوی روش های سنتی- تشویق های اخلاقی و مذهبی،تدابیر مالی- تلاش می کردند تا رفتار جنسی زوج ها را به رفتار هماهنگ و منظم اقتصادی و سیاسی بدل کنند.نژادپرستی های سده ی نوزدهم و بیستم،برخی از نقاط اتکائشان را در همین روش های جدید می یابند.«اگر از عصر کلاسیک بدین سو،سرکوب وجه بنیادین رابطه ی میان قدرت،دانش و سکسوالیته بوده است،نمی توان از آن رهایی یافت مگر به بهای گزاف.بهایی نه کمتر ازتخطی از قوانین،برداشتن ممنوعیت ها،هجوم گفتار،احیای لذت در واقعیت،و اقتصاد کاملاً جدیدی در ساز و کارهای قدرت؛زیرا کوچک ترین تلألو حقیقت،مشروط به سیاست است.»(فوکو،12:1383-11) باید متذکر شد که،بر مبنای روابط قدرت است که سکسوالیته به منزله ی عرصه ای برای شناخت ساخته شد،روابط قدرتی که،سکسوالیته را به منزله ی ابژه ای ممکن تأسیس کردند؛ودر عوض،قدرت از آن رو توانست سکسوالیته را آماج خود قرار دهد که،تکنیک های دانش و روش های گفتمانی توانستند آن را محاصره کنند.

سکس،توأمان در دو دفتر ثبت می گردد؛سکس،از یک سو مراقبت هایی بسیار خرد،کنترل هایی مداوم،آسایش های مکانی بسیار دقیق،آزمون ها و معاینه های بی پایان پزشکی یا روان پزشکی و کل خرده قدرت در مورد بدن،و از سوی دیگرتدابیری فراگیر،برآوردهایی آماری و دخالت هایی با هدف کل کالبد اجتماعی،یا کلیت گروه ها را امکان پذیر کرد.«ساد،تحلیل جامعی از سکس را وارد سازوکارهای شدید قدرت قدیم حاکمیت کرد،و به آن اعتبار قدیمی و کاملاً محفوظ خون را داد.«خون،در طول لذت جاری است.» نزد ساد،سکس بدون هنجار است،بدون قاعده ای درونی که بتوان برمبنای ماهیت اش صورت بندی کرد؛بلکه،تابع قانون بی حد و حصر قدرتی است که چیزی جز قانون خاص خود را نمی شناسد،و اگر اتفاقاً سکس گاهی وادار می شود که از نظم تغییرات تدریجی دقیقاً تنظیم شده در روزهای متوالی تبعیت کند،این عمل، سکس را تا بدان جا سوق می دهد که،فقط حاکمیتی یگانه و عریان باشد.»(فوکو،171:1383-170)

 مفهوم سروری گرامشی،تلاشی است برای درک رابطه ی قدرت در خلل و خروج زندگی روزمره،می تواند رابطه ی سلطه را در محرمانه ترین اعمال زندگی روزمره،یعنی در اعمال جنسی نیز،که در آن راه های مختلف تجربه کردن،دیدن و اعتبار بخشیدن به جسم با هم برخورد می کنند،ریشه یابی کند.« در تاریخ جنسیت،فوکو،که می کوشد نظام های چندسویه ی رابطه ی قدرت را افشا کند،گفتارهای مربوط به جنسیت،به عمل کردهای قدرت تبدیل می شود، که تقریباً بر تمام ابعاد زندگی مدرن و پسامدرن احاطه دارد.او بر خلاف گرامشی،اخلاق مقاومت در برابر سلطه ی جنسی را زنده می کند،اخلاقی که بتواند در برابر اشکال گوناگون سلطه در شبکه ی گوناگون روابط اجتماعی بایستد.فوکو برای این مقاومت،واژه ی جابجایی را به کار می برد.»(سایت دفترهای بیدار،هالوب:18/2/1386)

رابطه ی جنسی در عصر مدرن،اهمیت خاصی دارد.زیرا،به ویژگی ها و فعالیت هایی مربوط می شود که،فصل مشترک انضباط بدن و کنترل جمعیت هستند.پدیده ی جنسیت،به گونه ای که در جامعه ی غربی معاصر آن را می فهمیم،محصول قدرت است، نه این که قدرت سرکوب کننده ی جنسیت باشد.« در کنش جنسی،که دیگری ابژه است،من یا فاعل یا کنشگر،در واقع هیچ نیست مگر عاملی از کنش متقابل. آن نسبت،متکی بر زور و اقتدار که در کنش جنسی نقش می یابد،از همین نکته برخاسته است:برجسته کردن کنش من در مقابل کنش متقابل.»(کسل،228:1383)

به نظر فوکو،این ادعا که انسان دارای طبیعتی جنسی است، و این که،این طبیعت را می توان به کمک متخصصان شناخت،ریشه در فرهنگ مسیحی دارد.فوکو،میان اعتراف به گناه در مذهب کاتولیک و روان کاوی فرویدی،ارتباط نزدیکی می بیند.به اعتقاد او،حقیقت روان کاوی فروید از همان حقیقت هایی است که،درون یک رژیم قدرت ساخته و پرداخته شده است.این فکر که،انسان دارای ذات یا طبیعتی جنسی است،خود محصول آن شیوه های دانش است که،نتیجه اش تبدیل کردن ما به موضوع نظارت است.زیرا به محض اینکه پذیرفتیم نیاز جنسی،تعیین کننده ی طبیعت ماست،می خواهیم که این طبیعت را بشناسیم و زندگیمان را با آن هماهنگ کنیم.پیداست که،ما برای شناختن طبیعت خود و هماهنگ کردن زندگی با آن طبیعت،به کمک خبرگان و اهل فن نیازمندیم و یک مرجع یا حجت باید راه و رسم این نکات اصلی زندگی را به ما بیاموزد.مهم نیست که این مرجع یا حجت،کشیش سنتی است یا روان کاو یا مددکار اجتماعی مدرن.به هر حال نتیجه ی ارتباط با مرجع یا حجت این است که،همه ی تجربه های درونی و بیرونی،و حتا خصوصی ترین تجربه های شخصی خود را با او در میان می گذاریم و این،به نظارت زندگی ما از جانب دیگری منجر می شود.باز پیداست که،در الگوی سنتی،رابطه ی میان بیمار و روان کاو،رابطه ی قدرت به شمار نمی آید.به عکس،در آن الگو،این رابطه مبنای رهایی ما از محدودیت های تعابیر سنتی از رابطه ی جنسی است.در آن الگو،به دور ریختن ممنوعیت های جنسی،یعنی کسب آزادی بیشتر.اما به گمان فوکو،یعنی اسیر شدن در دام تعبیرهای جدید از هستی و طبیعت جنسی.

« طبق فرضیه ی سرکوب،تاریخ جوامع اروپای غربی از سده ی هفدهم،دوره ای است که،در آن مجموعه ای از ممنوعیت ها برگرده ی افراد و بدن های آنان گذاشته می شود.عنصر اصلی فرضیه ی سرکوب این است که،با شروع دوره ی ویکتوریایی،گرایش جنسی تحت ضوابط و محدودیت و سانسور قرار گرفت،و ابزار آن منحصر به خانه،و مشروط به عقد قانونی زناشویی شد.چنین روایتی از تاریخ معاصر بدن ها و لذت ها،بخشی از نظریه های جهانی پیدایش و توسعه ی سرمایه داری صنعتی بوده است،و ممنوعیت گرایش جنسی، به عنوان نمونه ای از صورت کلی سرکوب های ناشی از شیوه های تولید سرمایه داری و روابط طبقاتی ضروری آن،مفهوم پردازی شده است.»(اسمارت،124:1385) در سده ی هجدهم،امور جنسی به عنوان ابژه ای برای مدیریت و تحقیق،به صورت تلویحی در قالب جمعیت قرار گرفت.وقتی با کاربرد روش ها و فنون تحلیل آماری معلوم شد که جمعیت تابع الگوهای منظم مختص به خود است،به ابژه ای برای حکومت و اداره کردن تبدیل شد.حکومت ها،کم کم به مسائل اقتصادی،سیاسی،بهداشتی،اخلاقی و رفاهی جمعیت های خود پرداختند و این نیز به نوبه ی خود،تحلیل جنبه های گوناگون جمعیت،مثل نرخ موالید،زاد و ولدهای مشروع و نامشروع،سن ازدواج،فراوانی نزدیکی های جنسی،باروری و غیره را ضروری کرد،که یکی از نتایج آن شکل گیری شبکه ی کاملی از مشاهده های مربوط به امور جنسی بود.بنابراین،همراه با محدود شدن رابطه ی جنسی به حریم خصوصی خانه و زوج زناشویی،امور جنسی به مسأله ای حکومتی بین دولت،و مبحثی عمومی تبدیل شد،که در گفتمان ها وصور معرفت و تحلیل گیر افتاده بود.

قلمرو امور جنسی،عنصر بسیار مهمی در پیدایش و بسط دم و دستگاه های نظارت و مداخله است،که شالوده ی صور تأمین و رفاه عمومی را پی ریخته اند.اعمال قدرت مراقبتی یا تیمارداری بر زندگی، به طور عام(جمعیت ها) و به طور خاص(سوبژه ی فردی)،ویژگی بنیادی یا تعریف کننده ی جوامع مدرن، و پیش شرط ضروری برای اشاعه ی روابط اقتصادی سرمایه داری در سراسر زندگی اجتماعی قلمداد می شود. خلاصه ی کلام،موضع فوکو این است که،اعمال قدرت بر زندگی،یعنی پیدایش و گسترش و تثبیت قدرت زیستی، بدون تردید،عنصر ضروری و حتمی در توسعه ی سرمایه داری بود؛سرمایه داری،بدون وارد کردن کنترل شده ی بدن ها در ماشین تولید،و سازگار ساختن پدیده های جمعیتی با فرایند اقتصادی،هرگز ممکن نمی شد.« علی رغم گستردگی موضوع،سه مضمون مهم را می توان از کتاب تاریخ جنسیت تلخیص کرد.اول آنکه،در می یابیم روابط قدرت،حتا بر آنچه ما آن را درونی ترین تجربه ی خود،یعنی تمایلات پنهان خود می دانیم،تأثیر می گذارد. با وجود این،بر خلاف فرضیات سرکوب گرانه،منع و تحریم،ویژگی این تأثیر نبوده،بلکه تحریک،آماده سازی و سازمان دهی تجربه ی جنسی،از خصوصیات این تأثیر به شمار می رود.به تصدیق فوکو،از قرن هفدهم، بیان و اظهار مسائل جنسی تحت مراقبت و کنترل قرار گرفت و این امر،ادب و نزاکت جدید تلقی می شد.در دومین مضمون این کتاب،فوکو در پی آن است که،منشأ رویه های متعدد اعتراف کردن را پیدا کند.رویه هایی که فرد به واسطه ی آنها مجبور می شود که،امیال و خواسته های خود را بیان کرده، و در معرض تعبیر و تفسیر قرار دهد.اعتراف،به واسطه ی بیان اجباری و جامع یک راز فردی صورت می گیرد.قرن بیستم،ما را به خود بیانگری،آزادی یا احساس رضایت فرا می خواند.همه ی اینها،بی شک گونه های دیگری از این ضرورت است که، باید خود را در معرض افشاگری حقایق درونی مان قرار دهیم.سرانجام آن که،به واسطه ی تاریخ سیاسی خاص و مشخصی،فوکو شبکه ای از روابط را که به تجربه ی جنسی غربی ما نظم داده و بدان جان تازه ای بخشیده،توضیح می دهد.بدین ترتیب،شاید بتوان اهمیت جنسیت و مسائل جنسی را در طول سه قرن گذشته در فرهنگ غربی درک کرد،چرا که بر اساس دو محور،یعنی انضباط و مقررات حاکم بر جسم انسان،و دیگری تنظیم جمعیت،کل تکنولوژی حیات شکل گرفت و به وجود آمد.»(استونز،390:1385-389)

 بدن و انضباط

 طبق نظر فوکو،پذیرش گسترده ی زندان در جوامع غربی قرن نوزدهم، نشانه ی گذار عمده ای در عرصه های قدرت است.در حوزه ی تنبیه و مجازات،حبس کردن جایگزین اعدام ها و شکنجه ها یا سایر نمایش ها در ملأ عام شده اند.«فرایند دوگانه ای از تغییر در جریان است:ناپدید شدن نمایش،و حذف درد به بهای محرومیت از آزادی و انضباط اصلاحی.این، نمودار محو شدن نوعی نظم اجتماعی مبتنی بر مدل بازنمودی،صحنه ای،دلالت گر،عمومی و جمعی و پیدایش مدل اجباری،موقتی،انزوایی و مخفی قدرت تنبیه است.»(کسل،325:1383-324) به بیان فوکو،قدرت انضباطی از طریق نامرئی بودنش اعمال می شود.کسانی که آن را تجربه می کنند،به این فن آوری نوظهور قدرت تن می دهند و تن دادن آنها،بخش ضروری این فن آوری نوظهور است.از دیدگاه فوکو،انضباط و مراقبت،که از جنبه های کلیدی زندانند،مختص به زندان ها نیستند.برعکس،خصوصیات مزبور،در دامنه ای از سازمان های دیگر فراگیر شده اند،که آنها نیز با سرمایه داری صنعتی قرن نوزدهم پا به عرصه گذاشته اند.مانند:کارخانه ها،ادارات،بیمارستان ها،مدارس،پادگان ها و غیره.

فوکو،به وجوه گوناگون ابژه سازی و روابط قدرت و معرفت می پردازد،که از طریق آن، آدمیان به سوبژه تبدیل می شوند،که مضمون اصلی آن، تعبیه ی تاریخی روابط قدرت- معرفت بر بدن است.او استدلال می کند که،این ایده که افراد باید پیوسته تحت نظر باشند،همبسته ی طبیعی انضباط است.بخصوص هنگامی که،انضباط به لحاظ بیرونی در روال منظم کردار بدن های رام متجلی می شود.او بدن را به مثابه ی سطحی می داند که،قدرت روی آن اعمال می شود.« در آثار فوکو،پنداشت بدن، در حکم یکی از مؤلفه های اصلی عملکرد روابط قدرت،جایگاه برجسته ای دارد.در تحلیل تبارشناسی است که بدن به عنوان ابژه ی معرفت وهدف اعمال قدرت مکشوف می گردد.معلوم میشود که،بدن در عرصه ی سیاسی جای دارد و انباشته از روابط قدرت است،که آن را رام و مولد،وبنابراین،به لحاظ سیاسی و اقتصادی مفید و سودآور می کند.این تسخیر بدن و نیروهای آن،از رهگذر فن آوری سیاسی مقدور می شود.این فن آوری سیاسی،مقوم دانشی از بدن است که،چیزی بیش از توانایی غلبه بر آنها است.»(اسمارت،99:1385)

فوکو معتقد است که،تشریحات مبتنی بر برداشت های صرفاً منفی از قدرت به عنوان سرکوب،از درک این امر عاجز خواهند بود که،آنچه را به علاوه باید تشریح کرد این است که،انواع دانش ضروری برای نظارت بر تن آدمی و قدرت کار،چگونه ظهور کرده اند.تاریخی که فوکوروایت می کند،معطوف به نشان دادن این امر است که،تن آدمی تنها در صورتی می توانسته شکل قدرت کار را به خود بگیرد که،فن آوری یا دانش بدنی ای موجود باشد که،سازماندهی و به انقیاد کشیدن تن ها در قالب نقش های مفید و مطیعانه را ممکن سازد.از این گذشته،این به انقیاد کشیدن،چیزی نیست که از سوی یک طبقه(طبقه ی مسلط) بر طبقه ی دیگر(کارگران تحت ستم)تحمیل شده باشد،بلکه به صورتی فزاینده،به همه ی وجوه جامعه سرایت یافته و شاخصه ی آنها می شود.«فوکو،دغدغه ی ترسیم آن چیزی را دارد که، خود آن را فرایند بهنجارسازی-عقلانی سازی،سازمان دهی،و همگون سازی فزاینده ی جامعه در دوران مدرن- می نامد.»(کوزنز هوی،195:1380)

به نظر فوکو،دوران مدرنی که خود متعلق به آن است،شاهد بسط مدام و توقف ناپذیر قدرت به نفع زمامداران،مدیران و فن اوران جامعه ی انضباطی بوده است.او،در نهایت به آنجا می رسد که،از همه جایی بودن قدرت بگوید.قدرت در جریان گسترش سلطه ی خویش،غالب،گزینش گر،بی نهایت مشروح و چیزی چاره ناپذیر می نماید.دولت،چیزی است که،فوکو آن را به عنوان فن آوری حساب شده ی انقیاد،و چارچوبی انضباطی که دیگران را می پاید توصیف می کند.فوکو چنین می نویسد:«اگر خیزش اقتصادی غرب،با فنونی آغاز شد که انباشت سرمایه را می ساخت،شاید بتوان گفت که،روش های اداره ی انباشت آدمیان،امکان خیزشی سیاسی را فراهم آورد که در ارتباط بود با صور سنتی،مناسکی،پرهزینه و خشن قدرت،که به زودی منسوخ شد وجای خود را به فن آوری حساب شده و ظریف انقیاد سپرد.»(کسل،331:1383)

هر نظریه ی اجتماعی،که سوژه یا عامل شناخت و  کنش را به عنصری تنزل دهد که به طور مکانیکی هنجارهای موجود را دنبال و از قوانین و مقررات مسلط اطاعت می کند،نارسا و یک سویه است.کنش فرد در شرایط اجتماعی،همواره مستلزم تفسیر موقعیت های اجتماعی،درک آنچه ازفرد انتظار انجام آن می رود،پیش بینی واکنش نسبت به اطاعت یا نافرمانی از هنجاها،و استفاده از این دانش برای پیشبرد هدف های استراتژیک عامل کنش است.فرد،همواره می تواندنسبت به موقعیت های پیش روی خود واکنش متفاوت داشته باشد.چارچوب فکری و ذهنی عامل کنش و مسؤلیت او، از وجوه اساسی فهم ما از موقعیت ها و کنش های اجتماعی است.فوکو،نمی تواند این وجه را ندیده بگیرد،و فعالیت اجتماعی را فقط به صورت روندهای غیرشخصی مورد مطالعه و تحلیل قرار دهد.«تامس مک کارتی معتقد است که،واکنش فوکو به سوبژکتیویسم، افراطی است.فوکو در واکنش نسبت به این عقیده ی افراطی که،سوژه یا عامل شعور در مرکز جهان قرار دارد،دچار این تفریط می شود که،فرد چیزی جز پیامد قدرت نیست.»(حقیقی،211:1379)

فوکو،در اظهارنظرهی کلی تری درباره ی توسعه ی سرمایه داری صنعتی،به این نکته اشاره می کند که،فنون قدرت،در هر سطحی از کالبد اجتماعی نمود یافته و مورد بهره برداری نهادهای بسیار گوناگونی(خانواده و ارتش،مدرسه و نیروی انتظامی،طب فردی و مدیریت هیأت های دانشگاهی) قرار گرفته،به عنوان عوامل تفکیک و پایگاه سازی اجتماعی عمل کرده،روابط سلطه و اثرات استیلا را تضمین می کنند.باید به این نکته نیز توجه نمود که،سرمایه داری،صرفاً به ازای گنجاندن کنترل شده ی بدن ها در دستگاه تولید، و بازسازگار کردن پدیده های جمعیتی با فرایندهای اقتصادی امکان پذیر شد.

گیدنز نیز بر این باور است که،روابط مستقیمی میان قرارداد کار سرمایه داری،به عنوان میانجی سلطه ی طبقاتی،و به کارگیری ابزارهی خشونت به دست دولت وجود دارد.قرارداد سرمایه داری به عنوان رابطه ی اقتصادی محضی به وجود می آید که،در آن،کارفرمایان نه از قدرت مجازات های اخلاقی،و نه از قدرت مجازات های خشونت آمیز،برای تأمین اطاعت نیروی کار در کارگاه برخوردار نیستند.خارج ساختن ابزارهای خشونت،ازقرارداد کار به این معنا بود که،اطاعت تا حد زیادی از طریق فن آوری نوین قدرت،که توصیف میکند،تأمین می شد.اما،دشوار می توان استدلال کرد که،صور پرهزینه و خشن قدرت،از عرصه ی روابط میان دولت های ملی نیز رخت بربسته است.قرن بیستم،شاهد اوج گیری خشونت به اندازه ای بوده است که،در تاریخ گذشته نظیر نداشته است.

 انتقاد

 به گمان برخی از خوانندگان،رویکرد فوکو به قدرت، بیش از حد فلسفی یا حتا متافیزیکی بوده و به قدر کفایت تجربی نیست؛و به نظر برخی دیگر،مطالعات فوکوبیش از حد تجربی و تاریخ نگارانه بوده،و به قدر کفایت نظری نیست.« شاید چنین به نظر رسد که،از آنجا که فوکو قدرت را به عنوان چیزی که برخی دارای آن و برخی فاقد آن باشند محسوب نمی کند،نزد وی،هیچ طیف مغایری برای مفهوم قدرت وجود ندارد،و مفهوم بدون طیف مغایر،مفهومی پوچ و بی معناست.با این حال،فوکو می تواند از رهگذر نام انگاری عملی اش، به این اتهام پاسخ دهد.فوکو می تواند بر این باور باشد که،اوادعای آن را ندارد که، قدرت همه چیز است.چنان که برای مثال،نیچه چنین ادعایی داشت،و معتقد نیست کخ همه چیز از جمله عالم مادی،اراده ی قدرت است.»(فوکو،205:1380-204)

درخصوص بی محتوا بودن بالقوه ی قدرت،عدم توانایی فوکو در نظر کردن به فراسوی زمان حال و تأمل در باب این نکته آشکار است که،آیا پیکره بندی های قدرت در آینده،از پیکره بندی های حاضر بهتر خواهندبود یا نه.فوکو،به این دیدگاه کاملاً توجیه پذیر معتقد است که،اجتماعی زیستن،به معنی درگیر شدن در روابط قدرت است،و متصور شدن جامعه ی بدون روابط قدرت تنها یک انتزاع خواهد بود.ورای قدرت،تنها قدرت افزون تر است،و این گونه به سادگی می توان به دام تقدیرگرایی افتاده،و بی عدالتی های کنونی را به خاطر امکان بی عدالتی عظیم تر در یک پیکره بندی قدرت آتی و ناشناخته پذیرا شد.

چارلز تیلر،دو انتقاد به برداشت فوکو از قدرت دارد:

 1- تحلیل های فوکو،بدیع و تازه و درون بین،ولی یک سویه اند.             

 2-  فقدان یکپارچگی و پیوستگی منطقی در تحلیل های فوکو.

 « تیلر معتقد است که،فوکو مدعی است که،در نهادهای مدرن،فرد زیر نام حقیقت یا رهایی،تن به سلطه می دهد.در پاسخ می توان گفت که،اگر نهادهای مئرن با نقاب و تظاهر ما را دچار توهم می کنند،پس ناگزیر حقیقتی را از ما پوشیده می دارند.منطقاً نمی توان از وجود نقاب و تظاهر وتوهم سخن گفت و دست کم به طور ضمنی،تعبیری از حقیقت را در ذهن نداشت.واژه های دروغ و تظاهر و توهم بدون مفهوم حقیقت بی معنا هستند.به بیان دیگر،مفهوم قدرت،متعلق به یک حوزه ی معنایی است، که شامل شبکه ای از مفاهیم مرتبط با یکدیگر،از جمله فرد و حقیقت و آزادی است.این مفاهیم،در این شبکه چنان درهم تنیده اند که،حذف هریک از آنها کل شبکه ی معنایی را مختل می کند.پس تحلیل انتقادی فوکو از قدرت،بدون استفاده ی صریح یا ضمنی او از مفاهیم حقیقت و آزادی ناممکن است،و نفی جایگاه ضروری این مفاهیم و ارتباط درونی میان آنها،در تحلیل مفهوم قدرت گونه ای تناقض گویی یا ناهمسازی است،که یورگن هابرماس،آن را ناهمسازی کنشی می نامد.»(حقیقی،202:1379)

تیلر،در وجه افراطی عقیده ی فوکو درباره ی«مرگ سوژه»،چنین استدلال می کند که،مفهوم قدرت یا سلطه منطقاً باید شامل دو عنصر زیر باشد.

          الف:روندی که عامل انسانی به گونه ای در آن نقش داشته است.

         ب: تعبیری از اجبار و تحمیل،که بر فردی اعمال شود.                        

 بدون این دو عنصر،واژه های قدرت و سلطه معنایشان را از دست می دهند.اگر هر رابطه ی اجتماعی،به گونه ای بیانگر رابطه ی قدرت باشد،روشن نیست که مفهوم مخالف قدرت چیست.به گمان منتقدران فوکو،چنین مفهوم فراگیری از قدرت،گنگ و نامعین و توخالی است.«دیوید هوی،فیلسوف معاصر امریکایی،در دفاع از فوکو دو دلیل ارائه می دهد:

  اول اینکه،در نظام فکری فوکو،هر رابطه ی قدرت را می توان توان با رابطه های قدرت دیگر مقایسه کرد.بنابراین،مفهوم قدرت نزد فوکو بدون مفهوم مخالف نیست.

دوم اینکه،هرچند فوکو مقابل هم نهادن قدرت و آزادی را زیر پرسش قدرت همواره مقاومت ایجادمیکند.» (حقیقی،1379:214)

ایراد هابرماس به فوکو و دیگر فیلسوفان فرانسوی پست مدرن،علاوه بر محافظه کار خواندن آنان که تا حد زیادی غیر موجه می نماید،این است که:

 الف:نقد آنان از مدرنیته،از لحاظ نظری ناهمساز و فاقد پیوستگی درونی است.

  ب: ضدیت آنان با مدنیته در اساس تفاوتی با ضدیت منتقدان پیش مدرن ندارد.

 فوکو،با جستجوی نشانه های سلطه درجای جای مدرنیته و فضای حاکم بر آن،نهادهای مدنی مدرن و سازمان های شکل دهنده ی آنها،انتقادهای شدید خود را اظهار داشته است، که موجب عکس العمل اشخاصی چون  هابرماس گشت.فوکو،به این سنت فکری تعلق دارد که ضدیتش با مدرنیته و روشنگری،همه جانبه و خواهان بریدن کامل از آنهاست.این سنت فکری،شامل فیلسوفانی مانند نیچه،هایدگر و متفکران پست مدرن فرانسوی است.به گمان هابرماس،این متفکران چنان در نقد مدرنیته پیش رفته اند که،نقد فراگیرشان شامل حال خودشان نیز شده است.آنها به نقد تضاد میان هنجارها و آرمان های مدرن و واقعیت جامعه ی مدرن قانع نبوده،و حتا خود این هنجارها و آرمان ها را نیز به نقد کشیده اند.آنها مفاهیم حقیقت،عقل،و آزادی را هم که در دست متفکران روشنگری مبنای اندیشه ی انتقادی بود،رد کرده اند.

ادوارد سعید نیز معتقد است که،جذابیت و توصیف های فوکو از چهره های غریب و پیامبرانه ای چون ساد و نیچه در این است که،فشارهای شدید و حتا مضحکی که آنان بر عقلانیت وارد آورده اند،تقریباً به طور معمول توسط ساختاری جذب و نهادینه شده است که،به نظر می رسد خود پیوسته درصدد ناتوان ساختن اش بوده اند.او می گوید:«تصور فوکو از قدرت،بیشتر در دفاع از قدرت است تا در برابر آن.البته،حرف من این نیست که فوکو قدرت را عقلانی کرده یا با تصریح به ناگزیری سلطه و هسته ی قدرت،به این دو مشروعیت بخشیده است،بلکه،می خواهم بگویم که،نگاه او به مسأله ی سلطه،نگاهی انتقادی بوده اما چنانکه ظاهراً به نظر می رسد، مخالفت آمیز یا مقابله کننده نیست.»

 نتیجه گیری

 دلیل عمومی و تاکتیکی ای که بدیهی به نظر می رسد این است که،قدرت در صورتی قابل تحمل است که،بخش قابل ملاحظه ای از خویش را پنهان کند.موفقیت قدرت متناسب است با موفقیت اش در پنهان کردن سازوکارهایش.تحلیل بر حسب قدرت،نباید حاکمیت دولت،شکل قانون یا وحدت فراگیر استیلا را به منزله ی داده هایی اولیه، اصل قرار دهد.بلکه،اینها فقط شکل های نهایی قدرت اند.به نظر من، باید قدرت را پیش از هر چیز، به منزله ی کثرت مناسبات نیرو درک کرد،مناسباتی که،ذاتی عرصه ای اند که در ان اعمال می شوند و سازمان شان را شکل می دهند.

بنابراین،از نگاه فوکو،همه جا حاضر بودن قدرت،از آن رو نیست که قدرت این امتیاز را دارد که،همه چیز را در زیر یکپارچگی تزلزل ناپذیرش گرد آورد،بلکه از آن رو است که،قدرت در هر لحظه و در هر نقطه،یا به عبارت بهتر،در هر رابطه ای میان نقطه ای با نقطه ای دیگر تولید می شود.«قدرت همه جا هست»،نه به این معنا که،قدرت همه چیز را در بر می گیرد،بلکه به این معنا که،قدرت از همه جا می آید.قدرت با دائمی،مکرر،ساکن و خود بازتولیدگر بودن اش،فقط اثری کلی است که،از همه ی این تحرک ها ناشی می شود.زنجیره ای که،بر هر یک از این تحرک ها اتکا می کند وبه نوبه ی خود،در پی آن است که آنها را از تحرک باز دارد.

اگر قدرت چیزی تولید کند،فقط غیبت ها و فقدان ها است.قدرت عناصر را حذف می کند،گسستگی ها را متداول می کند،هرآنچه متصل است جدا می کند،و مرزها را تعیین می کند.اثرهای قدرت،شکل عمومی محدودیت و فقدان را به خود می گیرند.«روابط قدرت،در وضعیتی بیرونی نسبت به دیگر انواع روابط (فرایندهای اقتصادی،روابط دانش،روابط جنسی)نیست،بلکه روابط قدرت،درونی و ذاتی آنها است.روابط قدرت نتیجه ی بی واسطه ی تقسیم بندی ها،نابرابری ها و عدم توازن هایی است که،در آنها روی می دهد و متقابلاً شرایط درونی این تفاوت گذاری ها است.روابط قدرت،دارای جایگاهی روبنایی با نقش صرف ممنوعیت یا هدایت نیست.روابط قدرت،هر آنجا که عمل می کند،نقشی مستقیماً مولد دارد.»(فوکو،109:1383) «قدرت از پایین می آید.»یعنی در مبدأ روابط قدرت،تقابلی دوتایی و فراگیر میان حاکمان و اتباع وجود ندارد.روابط قدرت نیت مند و در عین حال غیر سوبژکتیو اند.

 منابع

-   احمدی،بابک،1383،مدرنیته و اندیشه ی انتقادی،چاپ پنجم،تهران:مرکز

-  استونز،راب،1385،متفکران بزرگ جامعه شناسی،چاپ چهارم،میردامادی،مهرداد،تهران:مرکز

-   اسمارت،بری،1385،میشل فوکو،چاپ اول،چاوشیان،حسن- جوافشانی،لیلا،تهران:اختران

-   تدین،احمد- موقن،یدالله،1379،عقلانیت و آزادی(مجموعه مقالاتی از ماکس وبر و درباره ی ماکس وبر)،چاپ اول،تهران:هرمس

-   حقیقی،شاهرخ،1379،گذار از مدرنیته؟(نیچه،فوکو،لیوتار،دریدا)،چاپ اول،تهران:آگه

-   کرایب،یان،1382،

-   کسل،فیلیپ،1383،چکیده آثار آنتونی گیدنز،چاپ اول،چاوشیان،حسن،تهران:ققنوس

-   کوزنز هوی،دیوید(و دیگران)،1380،فوکو در بوته ی نقد،چاپ اول،یزدانجو،پیام،تهران:مرکز

-   فوکو،میشل،1383،اراده به دانستن،چاپ دوم،جهاندیده،افشین- سرخوش،نیکو،تهران:نی

-    سایت دفترهای بیدار،هالوب،رنانه،18/2/1386،گرامشی،فمنیسم،فوکو،حکیمی،م


 مشاهدۀ تمام مطالب شمارۀ پنجم ؛ منتشره در 15 اردیبهشت ماه 1389

نوشته شده توسط هیئت تحریریه در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ |